نیم نگاه

چه راحت......

چه راحت دلمو شکستی و من بخشیدم

چه راحت رفتی من فقط گریستم

چه راحت............

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1390ساعت 2:35  توسط ن.ح  | 

عید

عید همتون مبارک

دوستون دارم(اول نینای عزیمم بعد شادی و الهی زندگی)ایشالا سال خوبی داشته باشی

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 10:36  توسط ن.ح  | 

اگر.......

اگر آدمي شاد باشد
حتما كساني را شاد نموده است
و اگر غمگين باشد،
 كسي را غمگين كرده است
( مولوي)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 13:4  توسط ن.ح  | 

با...........

با کسی زندگی نکن که میتونی باهاش زندگی کنی

با کسی زندگی کن که بدون اون نتونی زندگی کنی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 21:52  توسط ن.ح  | 

به نام....

به نام خدائي که هستي را با مرگ ، دوستي را يک رنگ .زندگي را با رنگ ، عشق را رنگارنگ ، رنگين کمان را هفت رنگ .شاپرک را صد رنگ ، و مرا دلتنگ تو آفريذ کسي ما را نمي جويد کسي ما را نمي پرسد کسي تنها يي ما را نمي گريد دلم در حسرت يک دست، دلم در حسرت يک دوست دلم در حسرت يک بي رياي مهربان مانده است کدامين يار ما را مي برد تا انتهاي باغ باراني؟ از امشب خوابهايم براي تو از اين پس باچشم هاي باز مي خوابم از اينجا به بعد چشم هايم از تا غروب نگاههاي آشنا مي ايد و مي رود که بيايد از طلوع چشم هايي که نديدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 19:42  توسط ن.ح  | 

وقتی....

وقتی گفتی به اندازه ی تمام برگهای درخت سیب خونمون دوستت دارم ، اونقدر خوشحال شدم که فراموش کردم زمستونه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 15:50  توسط ن.ح  | 

؟؟؟؟؟؟؟

وقتي هستي نيستم، وقتي نيستي هستم، وقتي هستم نيستي، وقتي نيستم هستي،
اي همه ي نيست شده ي هستي،هستي من نيست مي شود وقتي تو نيستي

چی میگه؟
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 0:2  توسط ن.ح  | 

دانشگاه

خب بلاخره منم رفتم دانشگاه ثبت نام کردکم و از ۲۳ کلاسام شروع میشه

دانشگاهمون پره دختره(لطفا این قسمتو دخترا نخونن)

کلا میخواستم همینو بگم جای همه خالی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:52  توسط ن.ح  | 

عشق؟ثروت؟موفقیت؟

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 21:27  توسط ن.ح  | 

قلب

پسر به دختر گفت اگه یه روزی به  قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 20:18  توسط ن.ح  | 

قشنگ

یکی به اسم شادی برام این گذاشته بود جمله ی قشنگی بود

گذاشتم رو وب که شمام بخونید(با اجازه شادی خانوم)

وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود.
دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است...

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 0:44  توسط ن.ح  | 

تولد

راستی امروز تولدم بودم ۲۰سالم شد

یک سال بزرگتر شدم مشکلاتمم یک سال بزرگتر شد ولی خوشحالم

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 0:42  توسط ن.ح  | 

سلام

سلام به همه

قبول دارم خیلی بی معرفتم بدون خداحافظی رفتم

شرمنده

ولی باز اومدم

جبران میکنم

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 0:38  توسط ن.ح  | 

دستانم

دستانم بوی گل میدادند مرا به جرم چیدن گل محکوم کردند. نگفتند که شاید گلی کاشته است.(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 15:15  توسط ن.ح  | 

؟؟؟؟؟؟؟؟

تنها گرگها نیستند که لباس میش میپوشند! گاهی پرستو ها هم لباس مرغ عشق بر تن می کنند!! عاشق که شدی ، کوچ میکنن
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 16:21  توسط ن.ح  | 

تنهایی.....

تنهايی را دوست دارم زيرا بی وفا نيست ... تنهايی را دوست دارم زيرا عشق دروغی در آن نيست ... تنهايی را دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايی را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايی را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايی هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 22:37  توسط ن.ح  | 

سلام

سلام به همه

خوبید؟

ببخشید این چند وقت اپ نکردم و بهتون سر نزدم

این چند روز هم حالم خوب نبود هم گرفتار مراسم خالم بودم

از اون کسایی که تو این چند روز به یادم بودن و دورادور به فکرم بودن تشکر میکنم مخصوصا از نینای عزیزم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 22:58  توسط ن.ح  | 

اتفاق بد

من خیلی بدبختم

اخه چرااااااااااااااااااااااا؟

در عرض دو شب دوتا اتفاق خیلی بد باید برام بیفته؟

اون از کسی که دوستش داشتم و تمام زندگیم بود و منو گذاشتو رفت. اینم از خالم که بعد از ۶ سال دستو پنجه نرم کردن با سرطان دیشب فوت کرد

لطفا برای خالم دعا کنید و فاتحه بفرستید

امشب شب اول قبرشه

حالم خیلی بده

خیلی تنهام

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:10  توسط ن.ح  | 

دوستم نداشت

حالم بده حالم خيلي بده امشب كسي كه عاشقش بودم كسي كه شش سال ميپرستيدمش بهم گفت منو نميخواد بهم گفت كه با دوستم دوباره دوست شده اي خداااااااا تو وجود داري? پس چرا هيچ كاري نميكني? دوست دارم بميرم
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مهر 1389ساعت 0:37  توسط ن.ح  | 

فاصله ها...

دل شکسته ام، از تکرار حادثه ها به دنبال مرهمی هستم

تا رد پای زخمی را بزدایم .

می خواهم فاصله ها را به فراموشی بسپارم و امید را به خانه کوچک قلبم دعوت کنم.

اولین امید من آن وجود پاک توست و

آخرین امید من نگاه توست...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 3:9  توسط ن.ح  | 

تا به کی...

 تابه كی ناله و فریاد كه آن یار كجـاســت

 همه آفاق پراز یار شد اغیــار كجـاســت

 آتشین غیرت عشق آمدو اغیاربســوخـت چشم بازی كه نبیند به‎جز از یار كجاست

 همه ذرات جهـــان آئینـــــه مطلوبنــد خرده بینی كه بود طالب دیـــدار كجاست

 سرِّ توحید زِهُـر ذر‏ّه عیـــان می‏گــردد‎ بی نیازی كه بود واقف اسرار كجاست

 یـوسـف مصـریِ ما بـر سـر بـازار آمـد ای عزیـزان وفا پیشه ، خریـدار كجـاسـت

  عیسی خسته دلان میرسد از عالم غیــب سر بیمار كـه دارد ، دل بیمار كجـاســت

  هركه بیدار بود ، دولت بیــــدار بُــرُد دوست در جلوه ولی عاشق بیدار كجاست

؟؟؟؟؟؟؟؟؟                    ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟                 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 14:35  توسط ن.ح  | 

سخت است...

 سخت است دوری و دور بودن.سخت تر از ان حسرت بی تو بودن.شبها رو بی تو به سر

 کردن.لحظه هارو به یاد تو سر کردن.ایکاش گاهی چرخ زمان به فرمان ما می چرخید.ایکاش گاهی

خدا هم از ما می برسید چه می خواهیم.حرفهای قشنگی ست عشق بازی اما نمی دانستم اینقدر

 دشوار است غم دوری را تحمل کردن.

خوشا به حال دل انان که هر انچه خواستند خدایشان داد.

دلم امروز مثل اسمون ابری این شهر گرفته و تنگه برات.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 10:42  توسط ن.ح  | 

گفته شده از طرف یه دوست

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز . شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نک

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 17:15  توسط ن.ح  | 

عذاب

خدایا گناه من چی؟

گناه من عاشق شدنم؟

دارم بخاطر عاشق شدن مجازات میشم و عذاب میگشم. باشه عذابم بده تحمل میکنم چون عاشقم و پای عشقم میمونم.

کاش کسی که عاشقشم میدید که بخاطرش دارم عذاب میکشم با این که هیچ وقت بهش نمیرسم و حرفامو نمیشنوه ولی عاشق میمونم

پ دوست دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 22:14  توسط ن.ح  | 

وقتی...

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است.

مثل تنها مردن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 12:1  توسط ن.ح  | 

×

 

عــشق گوش دادن نيست بلكه درك كردن است فراموش كردن نيست

بلكه بخشيدن است

عــشق ديدن نيست بلكه احساس كردن است

عــشق جا زدن وكنار كشيدن نيست

بلكه صبر كردن و ادامه دادن است

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 11:59  توسط ن.ح  | 

عشق

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن، چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن قلبی رو که وقتی توی بد ترین حالت هستی دوستت داشته باشه؛ اگر تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیدا کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 15:56  توسط ن.ح  | 

پدر دوستم

سلام

امروز یه خبر بد بهم دادن بابای یکی از دوستام فوت کرد

نمیدونم چرا ولی خیلی بهم ریختم

داشتم به این فکر میکردم که زندگی انقدر ارزش نداره که ادم بخواد پدر مادرشو اذیت کنه که وقتی از پیشمون رفتن ادم تازه بفهمه که چه اشتباهی کرده وپشیمون بشه من که تصمیم گرفتم به پدر مادرم بیشتر توجه کنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 21:41  توسط ن.ح  | 

نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد

                                  نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت

ولي بسيار مشتاقم

                                                                كه از خاك گلويم سوتكي سازد

گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش

                                         تا كه پي در پي دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

 و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

تا بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم شهریور 1389ساعت 21:8  توسط ن.ح  | 

دل شکستن

اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره . دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره . بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي . ديگه دوست دارم واست رنگي نداره .. و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري و اون ميره با يكي ديگه ...... اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم شهریور 1389ساعت 20:23  توسط ن.ح  | 

مطالب قدیمی‌تر